eye
معنی فارسی
چشم ديده بينايي باصره نگاه مشاهده لحاظ بصيرت
معنی کامل و مثالها
/ī/n., vt., vi.
● چشم، عین، دیده
he opened his eyes
او چشمان خود را باز کرد.
I have blue eyes
چشمهای من آبی است.
what color are your eyes?
چشمهای شما چه رنگ است؟
he is blind in one eye
یک چشم او کور است.
an eye operation
(جراحی) عمل چشم
● تخم چشم (eyeball هم میگویند)، تخم چشم و اطراف آن، کرهی چشم
to get a black eye
(در اثر ضربه و غیره) دارای سیاهی دور چشم شدن
● (معمولا جمع) قدرت دید، بینایی، دید
weak eyes
چشمان کم سو، دید ضعیف
● نظر، نگاه
to cast an eye on something
به چیزی چشم انداختن (نگاه کردن)
● توجه، روی کردن، نگاه افکنی، پشدید
it caught my eye
توجه مرا جلب کرد.
● داوری، قدرت قضاوت و برآورد کردن، تشخیص، دیدگاه، دید
she has a good eye for distances
او فواصل را خوب تشخیص میدهد.
in the eyes of the law
از دید قانون
● هر چیز چشم مانند: سوراخ، دکمه (برجستگی روی سیب زمینی و غیره)، جوانه، خال روی پرهای دم طاوس، (ابزار) دسته (اگر به صورت حلقه باشد)، دستگیره، حلقهی طناب، طوقی (فلزی یا پلاستیکی)، طوق، (در برخی جانوران ابتدایی) اندام حساس نسبت به نور، چشمگونه، چشمسان، (در برخی پنیرها) حفره، سوراخ، خلل و فرج، (قصابی) گوشت گرده، راسته، (گیاه شناسی - مرکز گل) دیسک، گرداله، گردک، چشم الکتریکی، چشم الکترونی، نقطهی کانونی
the eye of a needle
سوراخ سوزن
rib eye
(گوشت گاو) راسته
a magic eye opens and closes the door
یک چشم الکتریکی در را باز و بسته میکند.
● رجوع شود به: photoelectric cell
● (خودمانی) کارآگاه خصوصی (بیشتر میگویند: private eye)
● (هواشناسی) چشم، مرکز
the eye of a hurricane
مرکز توفان
● (کشتیرانی) حلقه، چشمی، جلو عرشه، پیش عرشه
● چشم انداختن، نگاه کردن، نظر کردن، نگریستن، نگر کردن، دید زدن، ورانداز کردن، پاییدن
the natives kept eyeing us
بومیها مرتب به ما نگاه میکردند.
after greetings, he eyed the letter the lass had brought
پس از سلام و احوالپرسیبه نامهای که دخترک آورده بود نظر افکند.
the detective eyed them suspiciously
کارآگاه با سوظن به آنها نگریست.
* all eyes
بسیار متوجه، چهارچشمی
when she came the soldiers were all eyes
وقتی که آن خانم آمد سربازان چهارچشمی به او نگاه کردند.
* an eye for an eye
معاملهی به مثل، تلافی
* catch one's eye
توجه کسی را جلب کردن
* eyes right (or left)
(ارتش) نظر به راست (یا به چپ)
* feast one's eyes on
چشم چرانی کردن، با تحسین نگاه کردن
* give someone the eye
(امریکا - خودمانی) با چشم علامت دادن، با چشم دعوت کردن
* have an eye for
صاحب نظر بودن، سعهی نظر داشتن، خبره بودن
he has an eye for old carpets
او دربارهی فرشهای قدیمی خبرگی دارد.
* have an eye to
پاییدن، مواظب بودن، توجه کردن از
* have eyes for
(عامیانه) علاقمند بودن، (بسیار) خواستن، طالب بودن
* in a pig's eye
(خودمانی) هرگز، ابدا، تو بمیری
* in the eye of the wind
(ناوبری) در جهت مخالف باد
* in the public eye
1- در مد نظر همگان، در ملا عام 2- مشهور، شناخته، اجتماعی
* keep an eye on
مواظبت کردن از، پاییدن
* keep an eye out for
چشم به راه بودن، (از دور) پاییدن
* keep one's eye open (or peeled)
هشیار بودن، مواظب بودن
* lay (or set) eyes on
دیدن، نظر افکندن
the first time I set eyes on her
اولین باری که او را دیدم
* make eyes at
نگاه عاشقانه یا دعوت آمیز کردن به
* my eye!
(خودمانی) نه بابا!، برو بابا!
* open one's eyes
حواس خود را جمع کردن، ارشاد کردن یا شدن، چشم و گوش کسی را باز کردن
* run one's eyes over
اجمالا نظر کردن، مرورتند کردن، تندخواندن
* see eye to eye
کاملا در توافق بودن، هم عقیده بودن
* see with half an eye
به آسانی یادگرفتن، مثل فوت آب بلد بودن
* shut one's eyes to
از نگاه کردن به چیزی یا فکر کردن دربارهی آن خودداری کردن، چشم بر بستن
* the eyes are bigger than the stomach
آرزوهای انسان همیشه بیش از نیاز واقعی اوست
* the eyes are the mirrors of the soul (or mind)
چشم دریچهی روح (یا اندیشه) است
* with an eye to
به منظور، با توجه به، با در نظر گرفتن
ریشه و کاربرد
ریشه
From Old English 'ēage', from Proto-Germanic '*augô', from Proto-Indo-European '*h₃ekʷ-', all meaning 'eye'.
مثال
- She has beautiful blue eyes.
- He eyed the last piece of cake.
- The eye of the storm is calm.
ترکیبهای رایج
blue eyes eye contact eye exam eye-catching eye-opener
تعریف انگلیسی
- the organ of sight
- good discernment (either visually or as if visually) “she has an eye for fresh talent” “he has an artist's eye”
- attention to what is seen “he tried to catch her eye”
- an area that is approximately central within some larger region “it is in the center of town” “they ran forward into the heart of the struggle” “they were in the eye of the storm”
- a small hole or loop (as in a needle) “the thread wouldn't go through the eye” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody” “Sam cannot eye Sue”
مترادفها
I. noun
1. Organ of sight, organ of vision.
2. Sight, view, estimate, judgment.
3. Watch, notice, vigilance, observation, inspection.
4. Perforation, aperture, eyelet, eyelethole.
5. Bud, shoot.
II. verb active
Watch, observe, view, look on, fix the eye on, keep in view, have an eye on.