دیکشنری فارسی

eye

UK US

معنی فارسی

چشم ديده بينايي باصره نگاه مشاهده لحاظ بصيرت

معنی کامل و مثال‌ها

/ī/n., vt., vi.

چشم، عین، دیده

he opened his eyes

او چشمان خود را باز کرد.

I have blue eyes

چشم‌های من آبی است.

what color are your eyes?

چشم‌های شما چه رنگ است‌؟

he is blind in one eye

یک چشم او کور است.

an eye operation

(جراحی) عمل چشم

تخم چشم (eyeball هم می‌گویند)، تخم چشم و اطراف آن، کره‌ی چشم

to get a black eye

(در اثر ضربه و غیره) دارای سیاهی دور چشم شدن

(معمولا جمع) قدرت دید، بینایی، دید

weak eyes

چشمان کم سو، دید ضعیف

نظر، نگاه

to cast an eye on something

به چیزی چشم انداختن (نگاه کردن)

توجه، روی کردن، نگاه افکنی، پشدید

it caught my eye

توجه مرا جلب کرد.

داوری، قدرت قضاوت و برآورد کردن، تشخیص، دیدگاه، دید

she has a good eye for distances

او فواصل را خوب تشخیص می‌دهد.

in the eyes of the law

از دید قانون

هر چیز چشم مانند: سوراخ، دکمه (برجستگی روی سیب زمینی و غیره)، جوانه، خال روی پرهای دم طاوس، (ابزار) دسته (اگر به صورت حلقه باشد)، دستگیره، حلقه‌ی طناب، طوقی (فلزی یا پلاستیکی)، طوق، (در برخی جانوران ابتدایی) اندام حساس نسبت به نور، چشمگونه، چشمسان، (در برخی پنیرها) حفره، سوراخ، خلل و فرج، (قصابی) گوشت گرده، راسته، (گیاه شناسی - مرکز گل) دیسک، گرداله، گردک، چشم الکتریکی، چشم الکترونی، نقطه‌ی کانونی

the eye of a needle

سوراخ سوزن

rib eye

(گوشت گاو) راسته

a magic eye opens and closes the door

یک چشم الکتریکی در را باز و بسته می‌کند.

رجوع شود به: photoelectric cell

(خودمانی) کارآگاه خصوصی (بیشتر می‌گویند: private eye)

(هواشناسی) چشم، مرکز

the eye of a hurricane

مرکز توفان

(کشتیرانی) حلقه، چشمی، جلو عرشه، پیش عرشه

چشم انداختن، نگاه کردن، نظر کردن، نگریستن، نگر کردن، دید زدن، ورانداز کردن، پاییدن

the natives kept eyeing us

بومی‌ها مرتب به ما نگاه می‌کردند.

after greetings, he eyed the letter the lass had brought

پس از سلام و احوالپرسی‌به نامه‌ای که دخترک آورده بود نظر افکند.

the detective eyed them suspiciously

کارآگاه با سوظن به آنها نگریست.

* all eyes

بسیار متوجه، چهارچشمی

when she came the soldiers were all eyes

وقتی که آن خانم آمد سربازان چهارچشمی به او نگاه کردند.

* an eye for an eye

معامله‌ی به مثل، تلافی

* catch one's eye

توجه کسی را جلب کردن

* eyes right (or left)

(ارتش) نظر به راست (یا به چپ)

* feast one's eyes on

چشم چرانی کردن، با تحسین نگاه کردن

* give someone the eye

(امریکا - خودمانی) با چشم علامت دادن، با چشم دعوت کردن

* have an eye for

صاحب نظر بودن، سعه‌ی نظر داشتن، خبره بودن

he has an eye for old carpets

او درباره‌ی فرش‌های قدیمی خبرگی دارد.

* have an eye to

پاییدن، مواظب بودن، توجه کردن از

* have eyes for

(عامیانه) علاقمند بودن، (بسیار) خواستن، طالب بودن

* in a pig's eye

(خودمانی) هرگز، ابدا، تو بمیری

* in the eye of the wind

(ناوبری) در جهت مخالف باد

* in the public eye

1- در مد نظر همگان، در ملا عام 2- مشهور، شناخته، اجتماعی

* keep an eye on

مواظبت کردن از، پاییدن

* keep an eye out for

چشم به راه بودن، (از دور) پاییدن

* keep one's eye open (or peeled)

هشیار بودن، مواظب بودن

* lay (or set) eyes on

دیدن، نظر افکندن

the first time I set eyes on her

اولین باری که او را دیدم

* make eyes at

نگاه عاشقانه یا دعوت آمیز کردن به

* my eye!

(خودمانی) نه بابا!، برو بابا!

* open one's eyes

حواس خود را جمع کردن، ارشاد کردن یا شدن، چشم و گوش کسی را باز کردن

* run one's eyes over

اجمالا نظر کردن، مرورتند کردن، تندخواندن

* see eye to eye

کاملا در توافق بودن، هم عقیده بودن

* see with half an eye

به آسانی یادگرفتن، مثل فوت آب بلد بودن

* shut one's eyes to

از نگاه کردن به چیزی یا فکر کردن درباره‌ی آن خودداری کردن، چشم بر بستن

* the eyes are bigger than the stomach

آرزوهای انسان همیشه بیش از نیاز واقعی اوست

* the eyes are the mirrors of the soul (or mind)

چشم دریچه‌ی روح (یا اندیشه) است

* with an eye to

به منظور، با توجه به، با در نظر گرفتن

ریشه و کاربرد

ریشه

From Old English 'ēage', from Proto-Germanic '*augô', from Proto-Indo-European '*h₃ekʷ-', all meaning 'eye'.

مثال

  • She has beautiful blue eyes.
  • He eyed the last piece of cake.
  • The eye of the storm is calm.

ترکیب‌های رایج

blue eyes eye contact eye exam eye-catching eye-opener

تعریف انگلیسی

verb
  1. the organ of sight
  2. good discernment (either visually or as if visually) “she has an eye for fresh talent” “he has an artist's eye”
  3. attention to what is seen “he tried to catch her eye”
  4. an area that is approximately central within some larger region “it is in the center of town” “they ran forward into the heart of the struggle” “they were in the eye of the storm”
  5. a small hole or loop (as in a needle) “the thread wouldn't go through the eye” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody” “Sam cannot eye Sue”

مترادف‌ها

I. noun
1. Organ of sight, organ of vision.
2. Sight, view, estimate, judgment.
3. Watch, notice, vigilance, observation, inspection.
4. Perforation, aperture, eyelet, eyelethole.
5. Bud, shoot.
II. verb active
Watch, observe, view, look on, fix the eye on, keep in view, have an eye on.

واژه‌های دیگر با معنی «چشم»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن