factorsMathematics معنی فارسی عامل حق العمل کار نماينده عامل بندي کردن تبديل بعوامل کرد واژههای دیگر با معنی «عامل» factor عامل، حق العمل کار، نماينده operating عامل، عملياتي. agent representative عامل propellant (propellent) عامل، انگيزه، محرک coagent هم عامل، شريک subagent عامل جز v factor عامل وي abortifacient عامل سقط، دواي جنين کش، مسقط absorbing agent عامل جذب fusing agent عامل ذوب