faultful معنی فارسی معيوب عيبناک ناقص مقصر شايسته نکوهش نکوهيده واژههای دیگر با معنی «معيوب» faulty معيوب، عيبناک، مقصر faulty connrction اتصال معيوب faulty wiring سيم کشي معيوب aircraft defective هواپيماي معيوب، هواپيمايي که به علت، نقص فني نتواند پرواز کند dystrohpy تغذيه معيوب ياناقص، نقص تغذيه . hung striker ضارب چاشني معيوب نارنجک، چاشني عمل نکرده نارنجک ewe neck (دراسب و سگ) گردن لاغرو معيوب و مقعر. insane ديوژانه، معيوب، خراب diseased ناخوش، معيوب، فاسد manque ناقص، معيوب.