feet
معنی فارسی
پاچنگال برداشتن پازدن قدم زدن پايه پايين دامنه
معنی کامل و مثالها
/fēt/n.
● جمع واژهی : foot
* feet of clay
نقطهی ضعف (در شخصیت)، عیب، کاستی
* get one's feet wet
کاری را تازه آغاز کردن، برای اولین بار کردن
* have one's feet on the ground
واقعبین بودن، دنبال خواب و خیال نرفتن
* on one's feet
1- سالم، تندرست 2- آگاه، به هوش 3- ایستاده 4- مستقر، پابرجا 5- بلامقدمه، فیالبداهه
* sit at the feet of
مرید (کسی) بودن، کوچک کسی بودن
* stand on one's own (two) feet
روی پای خود ایستادن، مستقل بودن
* sweep (or carry) off one's feet
(از شدت عشق یا محبت یا احساسات) از خود بیخود کردن