fiancee UKfiænsiː USfı'ænsı معنی فارسی نامزد . واژههای دیگر با معنی «نامزد .» nominee نامزد، نماينده، کسيکه براي گرفتن امتيازياسالواره و....معرفي affianced نامزد، نامزد شده، نامزد (در گفتگوي از عروس) candidate نامزد، داوطلب، خواهنده bethrothed نامزد fiance نامزد intended نامزد nominate نامزد کردن، معرفي کردن، تعيين کردن nominator نامزد کننده، معرفي کننده confirmand نامزد عضويت ordinand نامزد انتصاب