fidget
معنی فارسی
بي ارامي بي قراري بخودپيچي اضطراب بيقراربودن اذيت کردن
معنی کامل و مثالها
/fij´it/n., vi., vt.
● وول خوردن، (به واسطهی ملالت یا عصبی بودن و غیره) مرتب با چیزی ور رفتن، آرام نگرفتن، (مرتب) جم خوردن، لوشیدن
throughout the meeting he was either chewing his pencil or fidgetting with his fingers
در طول جلسه، او یا مداد خود را می جوید و یا با انگشتان خود بازی می کرد.
he fidgeted with his tie and waited nervously
او به کراوات خود ور می رفت و با دلواپسی در انتظار بود.
stop fidgeting; go to sleep!
این قدر وول نخور، بگیر بخواب!
● دلواپس کردن یا بودن، نگران کردن یا شدن، بی قراری کردن
she is always fidgeting about her health
او همیشه نگران سلامتی خویش است.
● وول خوری، جم خوری، بی قراری، نا آرامی، نگرانی، دلواپسی، دلهره
he was in a terrible fidget over unpaid debts
خیلی نگران قرضهای پرداخت نشدهی خود بود.
مترادفها
I. verb neuter
1. Move nervously about, twitch, hitch, hitch about.
2. Fret, chafe, worry, be uneasy, be restive, be impatient, worry one's self.
II. noun
Uneasiness, restlessness, impatience, fidgetiness.