دیکشنری فارسی

fidget

UKfidʒit US'fıdʒıt

معنی فارسی

بي ارامي بي قراري بخودپيچي اضطراب بيقراربودن اذيت کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/fij´it/n., vi., vt.

وول خوردن، (به واسطه‌ی ملالت یا عصبی بودن و غیره) مرتب با چیزی ور رفتن، آرام نگرفتن، (مرتب) جم خوردن، لوشیدن

throughout the meeting he was either chewing his pencil or fidgetting with his fingers

در طول جلسه، او یا مداد خود را می جوید و یا با انگشتان خود بازی می کرد.

he fidgeted with his tie and waited nervously

او به کراوات خود ور می رفت و با دلواپسی در انتظار بود.

stop fidgeting; go to sleep!

این قدر وول نخور، بگیر بخواب‌!

دلواپس کردن یا بودن، نگران کردن یا شدن، بی قراری کردن

she is always fidgeting about her health

او همیشه نگران سلامتی خویش است.

وول خوری، جم خوری، بی قراری، نا آرامی، نگرانی، دلواپسی، دلهره

he was in a terrible fidget over unpaid debts

خیلی نگران قرض‌های پرداخت نشده‌ی خود بود.

مترادف‌ها

I. verb neuter
1. Move nervously about, twitch, hitch, hitch about.
2. Fret, chafe, worry, be uneasy, be restive, be impatient, worry one's self.
II. noun
Uneasiness, restlessness, impatience, fidgetiness.

واژه‌های دیگر با معنی «بي ارامي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن