دیکشنری فارسی

filiate

معنی فارسی

مربوط ساختن اشناکردن پيوستن بفرزندي پذيرفتن

تعریف انگلیسی

verb
  1. fix the paternity of “The court filiated the child born out of wedlock” “Somebody ----s something”

واژه‌های دیگر با معنی «مربوط ساختن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن