دیکشنری فارسی

filiation

معنی فارسی

فرزندي ريشه وابستگي اسنادفرزندي نسبت

معنی کامل و مثال‌ها

/fil´ē ā´shǝn/n.

● رابطه‌ی مادر (یا پدر) با فرزند، رابطه‌ی پدر و فرزندی

● اصل و نسب، زادگان

● (تشکیل دادن گروه یا شاخه‌ی جدید اجتماع یا انجمن) انشعاب، شاخه شدگی

● (حقوق‌- تعیین هویت پدر بچه‌ی حرامزاده) تعیین پدر

تعریف انگلیسی

noun
  1. inherited properties shared with others of your bloodline “Attrubites: purebred, crossbred”
  2. the kinship relation between an individual and the individual's progenitors

واژه‌های دیگر با معنی «فرزندي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن