دیکشنری فارسی

finite

UKfainət US'faı'naıt

معنی فارسی

محدود

معنی کامل و مثال‌ها

/fī´nīt´/adj., n.

محدود، متناهی، پایان‌دار، کرانمند، کران بسته، باکران، فرجام‌دار، فانی

human knowledge is finite

دانش بشری محدود است.

(دستور زبان - فعل) صرف شدنی، صرف شده، خود ایستا

finite verb

فعل خود ایستا

(ریاضی) با پایان، با کران

finite field

هیئت متناهی

finite expansion

بسط با پایان

هر چیز پایان‌دار، هر چیز فانی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. bounded or limited in magnitude or spatial or temporal extent
  2. of verbs; relating to forms of the verb that are limited in time by a tense and (usually) show agreement with number and person

مترادف‌ها

adjective
Bounded, limited, contracted, terminable, conditioned.

واژه‌های دیگر با معنی «محدود»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن