fishy
UKfiʃiː
US'fıʃı
معنی فارسی
ماهي مانند داراي بويامزه ماهي ماهي دار درست شده ازماهي
معنی کامل و مثالها
/fish´ē/adj.
● (دریا و دریاچه و رود و غیره)پر ماهی، ماهی خیز
● (از نظر بو و طعم و غیره) ماهی، ماهی سان
the kitchen has a fishy smell
آشپزخانه بوی ماهی می دهد.
● (چشم و حالت آن) ماهی مانند، سرد و بیروح
fishy eyes
چشمان سرد و بی حالت
● مشکوک، شک انگیز، تردید انگیز
fishy behavior
رفتار مشکوک
● حاکی از شک و تردید
she gave him a fishy glance
نگاهی حاکی از شک و تردید به او افکند.
تعریف انگلیسی
adjective
- of or relating to or resembling fish “the soup had a fishy smell” “Pertains to noun: fish”
- not as expected “there was something fishy about the accident” “up to some funny business” “some definitely queer goings-on” “a shady deal” “her motives were suspect” “suspicious behavior”