دیکشنری فارسی

fitted

UKfitid US'fıtəd

معنی فارسی

مناسب بودن

معنی کامل و مثال‌ها

/fit´id/adj.

● جور شده (با)، هم اندازه شده (با)، (لباس) پرو شده، اندازه، جور، قالب

a fitted coat

کت پرو شده (کوتاه یا بلند شده)

a fitted matress sheet

ملافه‌ی کش‌دار برای تشک

تعریف انگلیسی

adjective
  1. being the right size and shape to fit as desired “a fitted overcoat” “he quickly assembled the fitted pieces” “Participle of verb: fit”

واژه‌های دیگر با معنی «مناسب بودن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن