foreordainment معنی فارسی تقدير تعيين از پيش حکم قبلي واژههای دیگر با معنی «تقدير» appreciable شايان تقدير، محسوس، قابل قيمت گذاري يا ارزيابي fateful دستخوش تقدير، مبني برقضاوقدر، حتمي cumlaude با اظهار تقدير. inestimably بطور تقدير ناپذير، پيش از انکه بتوان تقدير کرديا بران بهاگذارد tenant by sufferance مستاجر به تقدير موجر fatalities سرنوشت، تقدير، مقدربودن fatality سرنوشت، تقدير، مقدربودن appreciation قدرداني، تقدير، قيمت گذاري kismet سرنوشت، تقدير، قسمت destinies سرنوشت، تقدير، قسمت