دیکشنری فارسی

fatality

UKfətælitiː USfə'tælətı

معنی فارسی

سرنوشت تقدير مقدربودن رويدادچاره ناپذير اثروخيم بدبختي

معنی کامل و مثال‌ها

/fā tal´ǝ tē, fǝ¦-/n., pl.

تلف شدگی (تلفات)، مرگ (در اثر جنگ یا فاجعه)، کشته، میر، مرگ و میر، هلاکت، مرگی

the airplane crash caused heavy casualties

سقوط هواپیما موجب تلفات سنگینی شد.

مرگباری، کشندگی، مهلک بودن، مرگ آفرینی

the fatality of some epidemic diseases

مرگباری برخی بیماری‌های همه‌گیر

شومی، بدیمن بودن، بدفرجامی، سرنوشت بد

he was afraid of the fatality that haunted his family

از سرنوشت شومی که در تعقیب خانواده‌ی او بود می‌ترسید.

مقدر شده، تقدیر، سرنوشت، قضا و قدر، بوش، قسمت

to believe in fatality

به سرنوشت اعتقاد داشتن

تعریف انگلیسی

noun
  1. a death resulting from an accident or a disaster “a decrease in the number of automobile fatalities”
  2. the quality of being able to cause death or fatal disasters

مترادف‌ها

noun
1. Destiny, fate, inevitable necessity.
2. Mortality.

واژه‌های دیگر با معنی «سرنوشت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن