fatality
معنی فارسی
سرنوشت تقدير مقدربودن رويدادچاره ناپذير اثروخيم بدبختي
معنی کامل و مثالها
/fā tal´ǝ tē, fǝ¦-/n., pl.
● تلف شدگی (تلفات)، مرگ (در اثر جنگ یا فاجعه)، کشته، میر، مرگ و میر، هلاکت، مرگی
the airplane crash caused heavy casualties
سقوط هواپیما موجب تلفات سنگینی شد.
● مرگباری، کشندگی، مهلک بودن، مرگ آفرینی
the fatality of some epidemic diseases
مرگباری برخی بیماریهای همهگیر
● شومی، بدیمن بودن، بدفرجامی، سرنوشت بد
he was afraid of the fatality that haunted his family
از سرنوشت شومی که در تعقیب خانوادهی او بود میترسید.
● مقدر شده، تقدیر، سرنوشت، قضا و قدر، بوش، قسمت
to believe in fatality
به سرنوشت اعتقاد داشتن
تعریف انگلیسی
- a death resulting from an accident or a disaster “a decrease in the number of automobile fatalities”
- the quality of being able to cause death or fatal disasters
مترادفها
noun
1. Destiny, fate, inevitable necessity.
2. Mortality.