forethink معنی فارسی از پيش معين کردن ، مقدر کردن ، از پيش وادار کردن واژههای دیگر با معنی «از پيش معين کردن» predetermine از پيش معين کردن، مقدر کردن، از پيش وادار کردن pre appoint از پيش گماشتن، از پيش معين کردن، قبلا معين کردن