دیکشنری فارسی

predetermine

معنی فارسی

از پيش معين کردن ، مقدر کردن ،

از پيش وادار کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/prē´dē tu_r´mǝn/vt.

(از پیش) تعیین کردن، تصمیم گرفتن، حکم کردن، مشخص کردن

it is difficult to predetermine the problems that he will face

از پیش تعیین کردن اشکالاتی که با آن مواجه خواهد شد مشکل است.

دچار پیشداوری کردن، متمایل یا مخالف (نسبت به چیزی یا کسی) کردن

رجوع شود به:predestine

تعریف انگلیسی

verb
  1. determine beforehand “Verb Frames:” “Something ----s something” “Somebody ----s that CLAUSE” “Somebody ----s whether INFINITIVE”
  2. cause to be biased “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody”

واژه‌های دیگر با معنی «از پيش معين کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن