foreward معنی فارسی جلودار طلايه پيشتاز پيش لشکر واژههای دیگر با معنی «جلودار» vanguard جلودار، طلايه، پيش لشکر advance gruard جلودار، يکان جلودار، پيش قراول front man جلودار، منادي، پيشرو. spear head گروه جلودار، گروه نوک در حمله يا سر جلودار portiere پرده جلودار advance officer افسر جلودار ستون herald پيشرو، جلودار، منادي equerries ميراخور، جلودار، افسري که برامورخانواده سلطنتي گماشته است equerry ميراخور، جلودار، افسري که برامورخانواده سلطنتي گماشته است outrunner پيشرو، جلودار، شاطر