formulae معنی فارسی قاعده دستور نشان رمز اصل اعتقاد نامه صيغه فرمول اصل واژههای دیگر با معنی «قاعده» formula قاعده، دستور، نشان production rule قاعده، توليد. irregular بي قاعده، سماعي، خلاف قاعده ruleless بي قاعده، بي بربست. menstruate قاعده شدن، بي نماز شدن، حيض شدن bredt's rule قاعده برت phase rule قاعده فاز rule-governed قاعده مند formulation قاعده سازي، دستور سازي، تبديل بقاعده رمزي anomalies خلاف قاعده، بي قاعدگي، فرق عادت