دیکشنری فارسی

formulated

UKfɔːmjuleitid US'fɔ:mjə'leıtəd

معنی فارسی

بشکل قاعده درآوردن (يا ادا کردن) ،

کوتاه کردن ، تنظيم کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. devised; developed according to an orderly plan “he had well formulated opinions on schooling”

واژه‌های دیگر با معنی «بشکل قاعده درآوردن (يا ادا کردن)»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن