fossil wax معنی فارسی موميا واژههای دیگر با معنی «موميا» mummies موميا، لاشه موميايي شده، مرده حنوط زده و خشکانده mummy موميا، لاشه موميايي شده، مرده حنوط زده و خشکانده ader wax موميا earth wax موميا native paraffin موميا ozokerite موميا mummify موميا (يي) کردن، حنوط کردن و خشکاندن mummiform مومبا مانند، موميا وار