دیکشنری فارسی

fried

UKfraid USfraıd

معنی فارسی

سرخ کرده سرخ شده نيمرو (شده)

معنی کامل و مثال‌ها

/frīd/vt., vi., adj.

● (امریکا- خودمانی) مست

تعریف انگلیسی

adjective
  1. cooked by frying in fat

واژه‌های دیگر با معنی «سرخ کرده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن