frippery
معنی فارسی
خرده ريز خرت پرت چيزکم بها مخلفات تظاهربيهوده ژنده
معنی کامل و مثالها
/frip´ǝr ē/n., pl.
● جامهی نامرغوب ولی خوش ظاهر، جلف، پرزرق و برق، چیز کم ارزش ولی خوش نما، زلم زیمبو، خرت و پرت
she was dressed in harlot's frippery
او به لباسهای جلف فواحش ملبس بود.
● (جامه یا طرز حرف زدن و غیره) تظاهر به قشنگی، خود نمایی، به خود بالیدن
مترادفها
noun
1. Old clothes, cast off dresses.
2. Trumpery, second hand finery.
3. Trifling, trifles, stuff, nonsense, fribbling. See flummery.