from among معنی فارسی ازميان واژههای دیگر با معنی «ازميان» denationalize مليت (کسيرا) ازميان بردن، عاري ازنشان مليت کردن embryoctony ازميان بردن يافاسدکردن جنين درزهدان hard up جاده شيب دارکه ازميان پيش ساحل بگذرد pacificism عقيده براينکه جنگ راميتوان ازميان برداشت، وبهتراست ازميان برداشته شود crosswise ازوسط، ازميان، ازعرض syncopation کوتاه سازي واژه اي بوسيله انداختن بخشي، ازميان ان، ضد ضرب سازي abolish برانداختن، ازميان بردن، منسوخ كردن insuperably بطور شکست ناپذير، چنانکه نتوان گرفت يا ازميان برداشت destructibility فناپذيري، امادگي براي خراب شدن يا ازميان رفتن prostheses افزايش يک ياچندحرف سرواژه، گذاردن اندام عاريتي بجاي اندام ازميان رفته