fruitful
UKfruːtfəl
US'fru:tfəl
معنی فارسی
برومند باردار باراور سودمند نتيجه بخش
معنی کامل و مثالها
/frōōt´fǝl/adj.
● پر میوه، بارور، پر بار
● حاصلخیز، فراور، پر زا، برومند، پر برکت
... and God made the earth fruitful
... و خداوند زمین را پر برکت نمود.
● ثمر بخش، پر سود، پر فایده، سود بخش، نتیجه بخش
a fruitful plan
نقشهی ثمر بخش
our efforts proved to be fruitful
کوششهای ما موثر واقع شد.
مترادفها
adjective
1. Productive, abounding in fruit.
2. Prolific, fertile, fecund.
3. Plentiful, plenteous, abundant, rich.