دیکشنری فارسی

fruitful

UKfruːtfəl US'fru:tfəl

معنی فارسی

برومند باردار باراور سودمند نتيجه بخش

معنی کامل و مثال‌ها

/frōōt´fǝl/adj.

پر میوه، بارور، پر بار

حاصلخیز، فراور، پر زا، برومند، پر برکت

... and God made the earth fruitful

... و خداوند زمین را پر برکت نمود.

ثمر بخش، پر سود، پر فایده، سود بخش، نتیجه بخش

a fruitful plan

نقشه‌ی ثمر بخش

our efforts proved to be fruitful

کوشش‌های ما موثر واقع شد.

مترادف‌ها

adjective
1. Productive, abounding in fruit.
2. Prolific, fertile, fecund.
3. Plentiful, plenteous, abundant, rich.

واژه‌های دیگر با معنی «برومند»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن