furthersome معنی فارسی مساعد سودمند واژههای دیگر با معنی «مساعد» favourable مساعد، موافق، سازگار propitious مساعد، موافق، همراه favorable مساعد، مطلوب. favouring or-vor مساعد inclinable to something مساعد براي چيزي talk up بانظر مساعد مورد بحث قرار دادن، با صداي بلند حرف زدن، گستاخي کردن. vantage ground جايي که براي دفاع يا حمله مساعد باشد، موضع مساعد large hearted همدرد، مساعد، سخاوتمند vambrace ساعد پوش، زره مساعد prosperouly با خوشبختي، بطور مساعد