دیکشنری فارسی

glisten

معنی فارسی

درخشيدن ، برق زدن ، جسته جسته برق زدن ،

تابش ، برق

معنی کامل و مثال‌ها

/glis´ǝn/vi., n.

● (در مورد سطوح صیقل شده یا خیس) برق زدن، درخشیدن، باز تابیدن

her oiled face glistened under the sunlight

صوت چربش زیر نور خورشید برق می‌زد.

● درخشش، برق

تعریف انگلیسی

verb
  1. the quality of shining with a bright reflected light
  2. be shiny, as if wet “His eyes were glistening” “Something ----s” “Lights glisten on the horizon” “The horizon is glistening with lights”

مترادف‌ها

verb neuter
(also glister)
Sparkle, glitter, shine fitfully. See glance.

واژه‌های دیگر با معنی «درخشيدن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن