glisten
معنی فارسی
درخشيدن ، برق زدن ، جسته جسته برق زدن ،
تابش ، برق
معنی کامل و مثالها
/glis´ǝn/vi., n.
● (در مورد سطوح صیقل شده یا خیس) برق زدن، درخشیدن، باز تابیدن
her oiled face glistened under the sunlight
صوت چربش زیر نور خورشید برق میزد.
● درخشش، برق
مترادفها
verb neuter
(also glister)
Sparkle, glitter, shine fitfully. See glance.