grey-headed معنی فارسی پير موسفيدکرده سابقه دار واژههای دیگر با معنی «پير» old پير، سالخورده، فرسوده aged پير، سالخورده، در سال maturated پير، سالخورده، در سال senesced پير، سالخورده، در سال doddering پير، عليل، کودن. spiritual preceptor پير، مرشد old woman پير زن، مرد ترسو، شخص داد و بيداد کن jade اسب پير، اسب، زن هرزه insenescible پير نشو، هميشه جوان ageing پير شدن