grown
UKgrounəgein
USgrəun
معنی فارسی
رويانيدن سبزکردن پوشاندن رشدکردن افزوني يافتن ترقي کردن
معنی کامل و مثالها
/grōn/vi., vt., adj.
● اسم مفعول فعل: grow
● رسیده، بالغ، رشد کرده
a grown man
مرد بالغ
● به عمل آمده بهطرز مخصوص
home-grown apples
سیب محصول باغچهی منزل، سیب خانگی
winter-grown tomatoes
گوجه فرنگی کشت زمستانی
تعریف انگلیسی
adjective
- (of animals) fully developed “an adult animal” “a grown woman”