دیکشنری فارسی

habitual

UKhəbitʃeəl UShə'bıtʃuəl

معنی فارسی

عادي هميشگي خوگرفته معتاد معمولي عادتي

معنی کامل و مثال‌ها

/hǝ bich´ōō ǝl/adj.

(وابسته به خوی یا عادت) عادتی، خویی، منشی

she started her habitual crying

او گریه‌ی خود را برحسب عادت سرداد.

عادی، به‌روال، همیشگی

he sat on his habitual seat at the head of the table

او در جای همیشگی خود در صدر میز نشست.

(ناشی از عادت یا اعتیاد) ریشه‌دار، دیرینه

one of those habitual gamblers

یکی از آن قمار بازهای قهار

مترادف‌ها

adjective
Usual, customary, accustomed, wonted, common, regular, ordinary, familiar, every day.

واژه‌های دیگر با معنی «عادي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن