habitual
UKhəbitʃeəl
UShə'bıtʃuəl
معنی فارسی
عادي هميشگي خوگرفته معتاد معمولي عادتي
معنی کامل و مثالها
/hǝ bich´ōō ǝl/adj.
● (وابسته به خوی یا عادت) عادتی، خویی، منشی
she started her habitual crying
او گریهی خود را برحسب عادت سرداد.
● عادی، بهروال، همیشگی
he sat on his habitual seat at the head of the table
او در جای همیشگی خود در صدر میز نشست.
● (ناشی از عادت یا اعتیاد) ریشهدار، دیرینه
one of those habitual gamblers
یکی از آن قمار بازهای قهار
مترادفها
adjective
Usual, customary, accustomed, wonted, common, regular, ordinary, familiar, every day.