hand cuff معنی فارسی دست بند بخو دست بند زدن بخو زدن واژههای دیگر با معنی «دست بند» handcuff دست بند، بخو، بخوکردن hammerlock دست بند مجرمين. cobbler پينه دوز، کارگر، خام دست ياسرهم بند nonrestraint نا خويشتن داري، نا خود داري، عدم کفنفس grapple چنگک، قلاب، گلاويزي bungler خام دست، سرهم بند