دیکشنری فارسی

headfirst

US'hed'fə:st

معنی فارسی

سربجلو باکله ازسر سراسيمه

معنی کامل و مثال‌ها

/hed´fu_rst´/adv.

● با سر، از سر، با شیرجه

he jumped headfirst into the lake

او با سر پرید توی دریاچه.

● با بی‌فکری، بی‌پروا، بدون پیش اندیشی (headforemost هم می‌گویند)

تعریف انگلیسی

adverb
  1. with the head foremost “a headfirst plunge down the stairs” “a headlong dive into the pool”
  2. with the head foremost “the runner slid headlong into third base”

واژه‌های دیگر با معنی «سربجلو»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن