horse
معنی فارسی
اسب سواره نظام اسب شطرنج خرک (در ورزش) اسب بارکش يابو اسب سواري
معنی کامل و مثالها
/hôrs/n., pl.
● (جانور شناسی) اسب (Equus caballus)، سمند، گشب، کوتال، باره، فرس
I'll buy a horse for Mehri
یک اسب برای مهری خواهم خرید.
the name of Rustam's horse was Rakhsh
نام اسب رستم رخش بود.
● اسب نر، نریان، اسب اخته
● هر چیز اسب مانند (برای سواری)
● رجوع شود به: sawhorse
● رجوع شود به: clothes-horse
● (دوستانه یا توهین آمیز) مرد
● (شطرنج) اسب
● (عامیانه) رجوع شود به: racehorse
● (خودمانی) رجوع شود به: horsepower
● (خودمانی) هروئین
● (ژیمناستیک) خرک
● (انگلیس) سوارهنظام
a regiment of horse
هنگ سواره نظام
● (کان شناسی - لایهی خاک یا سنگ در درون رگهی زغالسنگ یا سنگ فلز) کان خرک
● اسب دادن به، سوار اسب کردن، اسب بستن (به گاری و غیره)
● شلاق زدن
● (عامیانه) فشار دادن، (با فشار) به جلو راندن، هل دادن
● (خودمانی - معمولا با : around) شوخی خرکی کردن، نرهخر بازی درآوردن
the children were horsing around on the lawn
بچهها روی چمن جست و خیز میکردند.
● اسب سواری کردن
● اسبی، وابسته به اسب
● سواره، سوار بر اسب
horse dragoons
سربازان سواره
● درشت، بزرگ، زمخت
horse corn
ذرت درشت
* back the wrong horse
1- (در مسابقهی اسبدوانی) روی اسب بازنده شرط بندی کردن 2- از بازنده حمایت کردن، شریک بد گزیدن
* beat (or flog) a dead horse
(عامیانه) بیهوده دربارهی مطلبی که قبلا حل و فصل شده بحث کردن
* from the horse's mouth
(عامیانه) از منابع قابل اعتماد، از مراجع اصلی، از منبع موثق
* hold one's horses
(خودمانی) جلو بیصبری خود را گرفتن، تامل کردن، شتاب نکردن
* horse around
(خودمانی) شوخی خرکی کردن، نرهخر بازی درآوردن، جست و خیز کردن، وقت تلف کردن
* horse of another (or a different) colour
چیز کاملا متفاوت، مطلب جداگانه
* on one's high horse
(عامیانه) جولان دادن، با غرور و خودنمایی رفتار کردن
* the horses
(عامیانه) مسابقهی اسبدوانی
* to horses
(فرمان) سوار شوید!، سوار اسب بشوید!
ریشه و کاربرد
ریشه
Old English hors, of Germanic origin; related to Dutch ros and German Ross.
مثال
- She rode a horse
- He's as strong as a horse
- They put the cart before the horse
ترکیبهای رایج
Ride a horse Horse race Horse riding Horse power
تعریف انگلیسی
- solid-hoofed herbivorous quadruped domesticated since prehistoric times
- a padded gymnastic apparatus on legs
- a framework for holding wood that is being sawed
- troops trained to fight on horseback “500 horse led the attack”
- a chessman shaped to resemble the head of a horse; can move two squares horizontally and one vertically (or vice versa) “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
مترادفها
noun
1. Steed, charger, stallion, gelding, mare, filly, colt, pony, sheltie or shelty, palfrey, pad, nag, barb, cob, roadster, tit, punch (as the case may be).
2. Cavalry, horsemen.
3. Stand, frame, support, buck.