impenetrate معنی فارسی نفوذ کردن در واژههای دیگر با معنی «نفوذ کردن در» interpenetrate در هم نفوذ کردن، از هم گذشتن، نفوذ کردن در permeate نفوذ کردن (در) سرايت کردن (در) نشر کردن، داخل شدن، پرکردن permeative نفوذ کردن (در) سرايت کردن (در) نشر کردن، داخل شدن، پرکردن kopfring حلقه فلزي است که به دماغه بمب براي کم، کردن ميزان نفوذ آن در آب يا خاک وصل، مي شود pierce سوراخ کردن، رخنه کردن در، راه يافتن در stand off خصوصيات جنگ افزار هواپيما، برتري رزمي جنگ افزار، فاصله لازم براي fusion welding اتصال دولبه فلزي به يکديگر که با ذوب، کردن مستقيم آنها صورت ميگيرد و دو فلز، در هم نفوذ ميکنند deliberate breaching پاک کردن با فرصت ميدان مين، نفوذ با فرصت در ميدان مين، نفوذ با فرصت prepossess جاگير شدن، از پيش اشغال شدن، مجذوب کردن