in the course of معنی فارسی دردست درظرف درضمن واژههای دیگر با معنی «دردست» hat in hand کلاه دردست، چاپلوسانه، ازروي پستي records available آمار دردست، اطلاعات موجود under-repairing دردست تعمير hand in hand دست دردست يکديگر، دست بدست ag nus dei صورت بره اي که پرچم فچليپايي دردست، داردوکنايه ازعيسي است pocket borough قصبه اي که دردست يک شخص يا يک خانواده باشد kettle-holder کهنه اي که با آن کتري داغ را، دردست ميگيرند empery امپراطوري، چندکشورکه دردست يک پادشاه باشد، کشورشاهنشاهي empire امپراطوري، چند کشورکه دردست يک پادشاه باشد، کشورشاهنشاهي flagman پرچم دار، کسيکه پرچم يانشان دردست دارد (در راه اهن)