in the d. معنی فارسی درمحل دورازمحل واژههای دیگر با معنی «درمحل» keloid برامدگيايکه درمحل التيام زخم پديد ميايد. misfile بطور غلط يا درمحل غير مناسب بايگاني کردن. sleep in (در مورد مستخدم وغيره)، درمحل کار خود جاي خواب داشتن. transplantable پيوند شدني، قابل برداشتن وکاشتن درمحل ديگري. stash انبار کردن، ذخيره کردن (درمحل مخفي براي اينده)، انباشتن local option اختيار تعيين محل معيني (براي سکونت ياازدواج، وغيره)، اختيار تعيين چيزي درمحل.