دیکشنری فارسی

infrequent

USınf'ri:kwənt

معنی فارسی

کم وقوع کمياب اتفاقي گاه گاهي

معنی کامل و مثال‌ها

/in frē´kwǝnt/adj.

نامکرر، نابسایند، نادر، نامعمول، گهگاه

in one of his infrequent trips abroad

در یکی از سفرهای نادر خودش به برون مرز

snow is infrequent in Shiraz

در شیراز برف نادر است.

he visits me infrequently

او به ندرت به ملاقات من می‌آید.

مترادف‌ها

adjective
Uncommon, rare, unfrequent, unusual, seldom occurring.

واژه‌های دیگر با معنی «کم وقوع»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن