infrequent
USınf'ri:kwənt
معنی فارسی
کم وقوع کمياب اتفاقي گاه گاهي
معنی کامل و مثالها
/in frē´kwǝnt/adj.
● نامکرر، نابسایند، نادر، نامعمول، گهگاه
in one of his infrequent trips abroad
در یکی از سفرهای نادر خودش به برون مرز
snow is infrequent in Shiraz
در شیراز برف نادر است.
he visits me infrequently
او به ندرت به ملاقات من میآید.
مترادفها
adjective
Uncommon, rare, unfrequent, unusual, seldom occurring.