inquisitionist معنی فارسی کارمند معنی کامل و مثالها /-ist/n.● رجوع شود به: inquisitor واژههای دیگر با معنی «کارمند» jobholder کارمند، عضو ثابت موسسه . member of staff کارمند white-collar employee کارمند contact field technician کارمند فني staffer کارمند اداره، مخبر روزنامه، سردبير روزنامه . insider کارمند دروني، خودي، خودماني civil servant کارمند کشوري personnel selection کارمند گزيني dewan کارمند عالي مقام salariat کارمند حقوق بگير