island
معنی فارسی
جزيره اداک جنگل پرت تپه پرت بافت ول جزيره کردن جزيره دار کردن
معنی کامل و مثالها
/ī´lǝnd/n., vt.
● جزیره، آبخست، آداک
Kish is a small island
کیش جزیرهی کوچکی است.
a coral island
جزیرهی (آبخست) مرجانی
● (مجازی) بخش ویژه، ناحیهی مجزا
an island of peace and tranquility in an ocean of conflict and war
سرزمین صلح و آرامش در اقیانوسی از کشمکش و جنگ
● رجوع شود به: traffic island
● رجوع شود به: safety island
● (کشتی هواپیما بر) کابین عرشه (که رادارها و غیره در آن قرار دارد)
● (کالبدشناسی: تودهی یاخته یا بافت که از نظر ساختمان و غیره با بافتهای مجاور خود فرق دارد) جزیره، انبوهه، انبوهک
islands of Langerhans
جزایر (انبوهکهای) لانگرهانس
● به صورت جزیره درآوردن، مجزا کردن، جدا کردن، آبخستی کردن
a clear stream was islanding a black rock
جویبار شفافی که صخرهی سیاهی را به صورت جزیره درآورده بود
● پر جزیره کردن، آبخست پوش (یا آبخست افشان) کردن
a prairie which was islanded with wooded tracts
دشتی که بخش های پردرخت در آن جزیره ایجاد کرده بود
تعریف انگلیسی
- a land mass (smaller than a continent) that is surrounded by water
- a zone or area resembling an island
مترادفها
noun
Isle.