judgematic معنی فارسی خردمند،عاقل،با تميز،خردمندانه ،عاقلانه ، ناشي از تشخيص درست واژههای دیگر با معنی «خردمند» wise خردمند، دانا، عاقل mentor رايزن خردمند و امين، نصيحت گر، اندرزگر intelligentsia اشخاص با هوش و خردمند، طبقه روشنفکر. well a خردمندانه، مقرون به تامل، خردمند sapient دانانما، دانشمند، خردمند Apollonian وابسته به آپولو، منظم و موقر، آرام و خردمند owl بوم، بوف، آدم کودني که خود را سنگين و خردمند نشان wise woman زن جادو(گر)ساحره، ماما، فالگير intellectual عقلاني، ذهني، فکري