killing
معنی فارسی
کشنده دلربا دلبر
معنی کامل و مثالها
/kil´iŋ/adj., n.
● کشنده، مرگبار، قتال، مهلک، تباهگر، ویرانگر
a killing disease
بیماری کشنده
the killing hatred of those two families
کینهی مرگبار آن دو خانواده
● خسته کننده، شاق، طاقتفرسا
the mental concentration of that job was killing; therefore, I resigned
تمرکز فکری که آن شغل میطلبید طاقتفرسا بود لذا استعفا دادم.
a killing pace
رهنوردی (گامهای) طاقتفرسا
● آدم کشی، قتل، کشتار، کشتن
the killing of those children shocked everyone
قتل آن کودکان همه را تکان داد.
a series of mysterious killings
یک سری آدمکشی اسرارآمیز
● (عامیانه) خندهآور، مضحک
● (عامیانه) موفقیت ناگهانی، سود کلان، منافع بادآورده
* killing field
کشتنگاه، محل کشتار دسته جمعی
* make a killing
سود کلان بردن، پول بسیار به جیب زدن
he made a killing in the stock market
او در بورس سهام سود کلانی به جیب زد.
تعریف انگلیسی
- an event that causes someone to die
- the act of terminating a life
- a very large profit “a killing joke” “sidesplitting antics”