دیکشنری فارسی

killing

UKkiliŋ US'kılıŋ

معنی فارسی

کشنده دلربا دلبر

معنی کامل و مثال‌ها

/kil´iŋ/adj., n.

کشنده، مرگبار، قتال، مهلک، تباهگر، ویرانگر

a killing disease

بیماری کشنده

the killing hatred of those two families

کینه‌ی مرگبار آن دو خانواده

خسته کننده، شاق، طاقت‌فرسا

the mental concentration of that job was killing; therefore, I resigned

تمرکز فکری که آن شغل می‌طلبید طاقت‌فرسا بود لذا استعفا دادم.

a killing pace

رهنوردی (گام‌های) طاقت‌فرسا

آدم کشی، قتل، کشتار، کشتن

the killing of those children shocked everyone

قتل آن کودکان همه را تکان داد.

a series of mysterious killings

یک سری آدم‌کشی اسرارآمیز

(عامیانه) خنده‌آور، مضحک

(عامیانه) موفقیت ناگهانی، سود کلان، منافع بادآورده

* killing field

کشتنگاه، محل کشتار دسته جمعی

* make a killing

سود کلان بردن، پول بسیار به جیب زدن

he made a killing in the stock market

او در بورس سهام سود کلانی به جیب زد.

تعریف انگلیسی

adjective
  1. an event that causes someone to die
  2. the act of terminating a life
  3. a very large profit “a killing joke” “sidesplitting antics”

واژه‌های دیگر با معنی «کشنده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن