دیکشنری فارسی

linkage

UKliŋkidʒ US'lıŋkədʒ

معنی فارسی

پيوستگي ، (دانه هاي زنجير) اتصال

معنی کامل و مثال‌ها

/link´ij/n.

پیوند، هم‌پیوند، همبست، همبندی، اتصال، ارتباط، رابطه، پیوند گری

the linkage between wages and prices

رابطه‌ی میان مزدها و قیمت‌ها

(مکانیک - چرخ‌ها و میله‌ها و غیره که حرکت را از یک بخش موتور به بخش دیگری منتقل می‌کنند) آسه بندی، اهرم بندی، جنبانه‌ها، جنبانه بندی، چرخ‌بندی

(زیست شناسی) پیوستگی، پیوند یافتگی

(شیمی) رجوع شود به: bond

(شیمی - نوع و چگونگی اتصال میان اتم‌های ملکول) هم‌پیوندی اتمی

تعریف انگلیسی

noun
  1. an associative relation
  2. (genetics) traits that tend to be inherited together as a consequence of an association between their genes; all of the genes of a given chromosome are linked (where one goes they all go)
  3. a mechanical system of rods or springs or pivots that transmits power or motion
  4. the act of linking things together

واژه‌های دیگر با معنی «پيوستگي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن