middlingly معنی فارسی بطور ميانه بطور متوسط واژههای دیگر با معنی «بطور ميانه» moderately بطور ميانه، با اعتدال، با مدارا passably بطور ميانه، چنانکه بتوان پذيرفت intermediately بطور ميانه، بطور متوسط medially چنانکه درميان باشد، بطور ميانه يا متوسط tolerably بطور قابل تحمل، چنانکه بتوان خوب شمرد، بطور ميانه temperately با ميانه روي، با اعتدال، بطور معتدل