natary public's office معنی فارسی محضر واژههای دیگر با معنی «محضر» notary office محضر، دفتر اسناد رسمي، دفتر خانه canonry محضر شرع، دادگاه شرع، کشيشان canonicate رجوع شود به canonry، محضر شرع، دادگاه شرع registries دفترخانه، محضر رسمي registry دفترخانه، محضر رسمي natarize دفتر اسناد رسمي را اداره کردن، محضر داري کردن، گواهي رسمي کردن. accommodating همراه، مهربان، خوش محضر accessible قابل دسترسي، آماده پذيرائي، خوش محضر bunking مناسب، موافقت، جا