دیکشنری فارسی

nerve

UKnəːv USnə:v

معنی فارسی

پي عصب اعصاب رگ وتر نيرو خون سردي متانت قوت قلب جسارت توان

معنی کامل و مثال‌ها

/nu_rv/n.,vt.

(دراصل) زردپی (امروزه بیشتر در این عبارت به کار می‌رود: strain every nerve حداکثر کوشش را کردن، جد و جهد کردن)

(کالبد شناسی - زیست شناسی) پی، عصب

nerves carry messages to and from the brain

عصب‌ها پیام‌ها را از مغز می برند و به مغز می‌آورند.

مغز دندان (بخش درونی و نسبتا نرم دندان به علاوه‌ی عصب‌ها و رگ‌های دندان)، رگ و پی دندان

تسلط بر احساسات، خونسردی در خطر، داشتن اعصاب قوی، دل و جرئت، دلیری، شهامت

he is a man of nerve

او مرد پر دل و جرئتی است.

this was a test of mind and nerves for the new commandos

این آزمونی بود از شعور و شهامت تکاوران جدید.

زور، توانایی، قدرت، شور و حرارت، پویایی، انرژی

he was the heart and the nerve of the whole undertaking

او قلب و توانبخش کلیه‌ی بخش‌های آن کار بود.

(جمع) سلسله‌ی اعصاب (به ویژه در اشاره به سلامتی یا ثبات دماغی و استقامت و غیره)

(جمع) عصبی بودن، هیستری، دل پریشی

(عامیانه) پررویی، جسارت، بی شرمی

he had the nerve to ask me for a larger tip!

او آن قدر پررو بود که از من انعام بیشتری مطالبه می‌کرد!

(گیاه شناسی) رگبرگ، (بال حشرات) رگه، رگ، رگبال -10دل و جرئت دادن به، دلیرکردن، قوت قلب دادن

the officer's words nerved them to attack the hill a second time

سخنان افسر به آنهاشهامت داد که برای بار دوم به تپه حمله کنند.

* get on someone's nerves

(عامیانه) اعصاب کسی را خراب کردن

* lose nerve

جرئت نکردن، خود را باختن

* nerve oneself

برای تقلا و کوشش خود را آماده کردن

* nerves of steel

اعصاب بسیار قوی

ریشه و کاربرد

ریشه

From Old French 'nerf', from Latin 'nervus', meaning 'sinew, tendon'.

مثال

  • The nerves in the human body form a complex network.
  • Damage to the nerves can result in loss of sensation.
  • She felt a surge of nerves before her performance.

ترکیب‌های رایج

Nerve damage Nerve endings Nerve fibers Nerve impulses Nerve pain Nerve-racking

تعریف انگلیسی

verb
  1. any bundle of nerve fibers running to various organs and tissues of the body
  2. the courage to carry on “he kept fighting on pure spunk” “you haven't got the heart for baseball”
  3. impudent aggressiveness “I couldn't believe her boldness” “he had the effrontery to question my honesty” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

I. noun
1. Strength, power, force, vigor, might.
2. Courage, pluck, fortitude, firmness, resolution, hardihood, manhood, self command, steadiness, endurance, coolness.
II. verb active
Strengthen, invigorate, fortify, brace, energize.

واژه‌های دیگر با معنی «پي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن