oblated معنی فارسی پخت واژههای دیگر با معنی «پخت» baking پخت batch (يک) پخت، دسته oblate ellipsoid بيضوي پخت place brick آجر خام پخت acid cure پخت در محيط اسيدي progressive cookery پخت تدريجي غذاي يکان mallable anealing furnace کوره باز پخت چکش خوار cuisine آشپزخانه (ودستگاه پخت) سبک آشپزي bake پختن، پخت cookware ظروف خوراکپزي، وسايل آشپزخانه، پخت افزار