once
معنی فارسی
يکبار يک مرتبه يک دفعه پيشتر يک وقتي سابقا
معنی کامل و مثالها
/wuns/adv., conj., adj., n.
● یک بار، یک دفعه، یک مرتبه
to eat food once a day
روزی یک بار غذا خوردن
we met only once
ما فقط یک بار ملاقات کردیم.
once more
یک بار دیگر
once or twice
یک یا دو بار
listen to me just this once
فقط همین یک دفعه به حرفم گوش کن!
● هرگاه، هرگز، اصلا
she will succeed if once given a chance
(اگر) هر وقت به او فرصتی داده شود موفق خواهد شد.
don't once let her know
هرگز نگذار بفهمد.
she didn't once guess the truth
او ابدا اصل قضیه را حدس نزد.
● سابقا، قبلا، پیشترها، یک روزی
he once lived in Tehran
او زمانی در تهران زندگی میکرد.
a once famous painter
نقاشی که روزی معروف بود
she was once very beautiful
او قبلا بسیار زیبا بود.
I once had a red bicycle
روزگاری یک دوچرخه قرمز داشتم.
● یک مرحله، یک درجه، یک نسل
my cousin once removed
نوه عموی من
● همینکه، به مجردی که، به محض اینکه، وقتی که، تا
once they gain power, they become corrupt
وقتی که به قدرت میرسند فاسد میشوند.
once he is tired, he falls asleep
خسته که میشود خوابش میبرد.
● قبلی، پیشین
the once colony of France
مستعمرهی پیشین فرانسه
* all at once
1 - ناگهان 2- یک باره، در یک زمان
* at once
1 - فورا، به تندی 2- در همان زمان
* for once
لااقل یک بار، اقلا یک دفعه
* once and again
گاه و بیگاه، گهگاه، هر چند وقت یک بار
* once (and) for all
به طور قطع، قاطعانه، بی چون و چرا
we have to defeat them once and for all
باید آنها را برای همیشه شکست بدهیم.
* once a thief, always a thief
(یکبار دزد، همیشه دزد) یک خطا موجب خطاهای دیگر میشود
* once bitten, twice shy
مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد
* once in a while
هر چند وقت یک بار، گهگاه
* once more (or once again)
دوباره، یک بار دیگر
* once upon a time
(در آغاز قصه) یکی بود یکی نبود، روزی بود و روزگاری بود، مدتها پیش
تعریف انگلیسی
- on one occasion “once I ran into her”
- as soon as “once we are home, we can rest”
- at a previous time “at one time he loved her” “her erstwhile writing” “she was a dancer once”
مترادفها
adverb
1. One time.
2. Formerly.