one who confesses معنی فارسی مقر واژههای دیگر با معنی «مقر» allowance مقر ري، کاهش، بهره gunrack مقر تفنگ، مقر گلوله هاي توپ، سکوي جاي گلوله primer seat مقر چاشني seat of government مقر حکومت enact مقر رداشتن، مقر رکردن، وضع کردن ordain مقر ر داشتن، قرار دادن، معين کردن ordainment مقر ر داشتن، قرار دادن، معين کردن enactive مقر ردارنده، وضع کننده stand measure اندازه مقر ر، اندازه قانوني tribrach مقر يا پايه نصب، گهواره نصب دوربين نقشه برداري