phylarch معنی فارسی رئيس قبيله فرمانده سواره نظام واژههای دیگر با معنی «رئيس قبيله» sheik (عربي) شيخ، رئيس قبيله، رئيس خانواده sheikh شيخ، رئيس قبيله، رئيس خانواده chieftain سردسته، رئيس (قبيله)، کدخدا