platform (of a party) معنی فارسی مرام خط مشي (حزب) واژههای دیگر با معنی «مرام» sell the pass خيانت به مرام دسته خود کردن unscrupulous بي همه چيز، بي مرام، فاقداصول يامرام اخلاقي unprincipled بي مسلک، بي مرام، بي محابا aimless بي مقصد، بي مرام، بي اراده bad principled بد مسلک، بد مرام intent نيت، قصد، مرام driftless بيهوده، بي مقصد، بي مرام aim نشان، آماج، هدف