polish (to) معنی فارسی صيقلي کردن ماليدن پرداخت کردن صيقل زدن واژههای دیگر با معنی «صيقلي کردن» sleeken نرم کردن، صيقلي کردن، صاف کردن. urbanize شهري کردن، مدني کردن، صيقلي کردن scour پاک کردن، شستن، صابون زدن planish تخت کردن، هموار کردن، صاف کردن