practise or tice معنی فارسی عمل کردن دنبال کردن مشق دادن توطئه ديدن تعقيب کردن طرح ريختن واژههای دیگر با معنی «عمل کردن» lockup عمل قفل کردن، کلون کردن، حبس heating عمل گرم کردن، گرم کننده، گرم شونده jaculation عمل پرت کردن، انداختن aggrandizement عمل بزرگ کردن، افزايش، بزرگي transfixion عمل سوراخ کردن، (درجراحي) سوراخ کردن اندامي ......از درون به، بيرون efflorescence عمل شکوفه کردن، شکفتگي، تبديل ماده نمکي بگرد edulcoration عمل شيرين کردن، دفع موادنمکي يا اسيدي (ازاب) perforation عمل سوراخ کردن، سوراخ pertusion عمل سوراخ کردن، سوراخ annihilation (عمل) نيست کردن، اعدام، نيستي